چه شبها كه به يادت گريه كردم
براي آرزويت من هزاران خواب شيرين هديه كردم
چه شبهايي كه از يادت نخوابيدم
گذشت انگار سالي تا شبي را با سحر كردم
چه سنگين بود اين شبها بدون تو
نميداني چگونه من گذر كردم
همه شبها براي تو نوشتم من
ولي با شب كه دفتر را سيه كردم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:9  توسط اشکان خان
|

اگر تو نباشي
اگر تو نباشي همه چيز طعم زهر را خواهد داشت حتي عسلي كه از همه با گل سرخ شبيه تر است.اگر
تو نباشي از اين جا ميروم وآسمان را هرچندشيرين وشفاف با خود نمي برم.آنقدر دور ميشوم كه
نسيمي از كنارم عبور نكند وچشمم به چشم ستاره اي نيفتد.اگر تو نباشي نه شعر ميگويم نه با ماهي
ها حرف ميزنم فقط صبح تا شب خاطرات صدف هاي شكسته را مرور كنم.تمام اين باغها شقايقها و
داغها سنجاب هاي بازيگوش اقيانوس هاي آرام با توست كه زيباست. اگر تو نباشي هزاربار گريه هم
مرا سبك نميكند وابرهاي مهربان هم نمي توانند غباري را كه بر دلم خواهد نشست بشويند.اگر تو
نباشي چه در كنار پنجره بايستم چه در شبستاني نموروبي تو بنشينم اشتياقي براي ديدن آفتاب ندارم.
دوري تو را حتي به اندازه ي يك نفس كشيدن هم تاب ندارم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:9  توسط اشکان خان
|
تنها در انتظارت نشسته ام... "بيا" که تنهائي سخت است !!!...
نگاهم خيره بر ديوار سفيد يست که ترا ز من دور نگاه ميدارد ...
بيا که قلب کوچک من تاب انتطار ندارد...
و بي تو گوئي در زندان" تنهائي" خويش ...تنهاترينم!!!..
و در چشم انتطاري خويش دلگير!!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:7  توسط اشکان خان
|
دلم برات تنگ شده
اگر باد بودم مي وزيدم،
اگر ابر بودم مي باريدم،
اگر مهر بودم مي تابيدم،
اگر خدا بودم مي آفريدم تا بداني دوستت دارم ....
اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم،
اگر مهر بودي در پرتو ات خود را گرم مي کردم،
اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم،
اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم،
اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم،
از تو خورشيد با شکوهي بوجود مي آوردم،
تو را نسيم ملايمي مي کردم
از تو خدايي بزرگ مي ساختم،
تا بداني که فقط تو را دوستت دارم....
دوست دارم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:6  توسط اشکان خان
|