تبليغاتX
آخرشههههههههههههههههههه - بیوگرافی اشکان جوووون

آخرشههههههههههههههههههه

هنوز آپ می شههههه

بیوگرافی اشکان جوووون

اول کارم از تمام کسانی که واسم Comment دادن تشکر می کنم حتما به همه شما جواب خواهم داد

 

نام:اشکان جون

شهرت:مخ-دیجیتال - کامپیوتر

محل سکونت:صفا سیتی( فارس )

سن:به تو چه

تیم مورد علاقه:انگولا(که ۱۰۰ هزار بار بیشتر شرف داره تا تیم ملی ایران)

شغل:بیکار

جنسیت:پسر

دوست دختر:دامن پاک منو به این چیزا آلوده نکنین

 

 

۲جمله از خودم::

عابری با پاهایی از جنس تردید و دستانی از جنس انتظاربه دنبال لحظه های عشقش دوید تا جایی که زمین ایستاد ولی زمان هم چنان در حرکت بود.

لحظه ها سریع تر از گذشته عبور می کنند و او در مرداب غرق شد و آخرین اثر از او حباب هایی بود که یکی بعد از دیگری نا امیدی را شعار خود کردند.

 

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم

           هر که آرد سخن عشق به آن می خندم

                     روزی از آن عشق دلم سوخت که خاکستر شد

                              بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم

*************************************************

 خودکشی های عاشقانه

زن نامه‌ای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانه‌ی ديگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود.

يک بار ديگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چينی غذا بخورد. می‌توانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چينی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شيون‌کنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پست‌خانه‌يی دور و جديد.

«هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همين‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچ‌کدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجيب اين‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشيد و مرد.

 

*******************************************

۱) برداشتن ابرو به مقدار کافي! 2) کشيدن سيگار به همراه چوب سيگار! 3) بحث در مورد انتخابات رياست جمهوري آمريکا! 4) نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست! 5) بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني! 6) گوش دادن موسيقي بدون کلام! 7) نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا! 8) اظهار عدم تمايل به ازدواج! 9) تظاهر به عصبي بودن! 10) بحث در مورد فضاي فکري احمدي اینم به مشخصات پسران با کلاس اضافه کن

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 21:43  توسط اشکان خان  |